حدیث دلدادگی
39 بازدید
تاریخ ارائه : 7/20/2011 7:38:00 AM
موضوع: فقه و اصول

بسْمِ رَبِّ الْمُحْرِقِینْ :

 سیّد مهدی میرمسیّب,

  ای دل! برای ثبات عشق پاک خویش بیهوده مکوش زیرا اگر تو بسوزی و جان دهی مردمان خفته به خواب غفلت هرگز بر افسانة عاشقی تو آگاه نشوند و بر قصة سوختن تو اشک نریزند. اینان حرف تو را نخواهند فهمید زیرا از جنس تو نیستند و حرف تو از عاشقی و رمز دلدادگی است. خسته مشو شاید روزی قلب‌های یخ زدة این خفتگان که روزی سر سفره‌شان نان گندم بود و عشق و مهر و محبت، این خفتگان که روزی از نیامدن باران، شکستن بال کبوتر و سوختن بال پروانه دلشان همچون ماهیِ در تنگ اسیر شده می‌گرفت زنده شود و زندگی به تاراج رفتة آنان را به آنها بازگرداند. شاید حالا آنان حرف‌های تو را نفهمند و به تو بخندند و تو را دیوانه پندارند زیرا به قول حکیم اسدالله قمشه‌ای:

دیوانة عشق گشتن و از خویش بریدن

از عقل مپرسید که بیگانة عشق است

البته شاید هم هر گاه تو را مبتلا به درد هجران ببینند قطرة اشکی بریزند اما چه سود که آنها نمی‌دانند تو دچار چه دردی شده‌ای و در چه آتشی دست و پا می‌زنی؟!

آری ای دل! سخت است در میان مردمانی باشی که آشناترین غریبه‌های روزگارند، سخت است در آتش فراق بسوزی اما دستی نباشد که تو را از شعله‌های این آتش سوزان برهاند، سخت است کسی تو را درک نکند، گوشی نباشد تا محرم راز دلت باشد، دلی نباشد تا سنگ صبور لحظه‌های تنهایی‌ات گردد.

آه ای دل!‌ ترسم زمانه فرصت این را ندهد که تو آن عشق سبز که تحفة یک دیدار و یک دلدادگی است را به این خفته‌دلان خزان زده نشان دهی، ترسم اینان روزی از خواب غفلت بیدار شوند که تو به دیدار معشوق و معبود حقیقی خویش رفته‌ای.

ای دل!‌ می‌دانم که تو خستة راه عشقی اما آنها که مفهوم آب را نفهمیده‌اند عطش عشق تو را نیز نخواهند فهمید و انتظار سبز تو را هرگز!‌ شاید بهتر آن باشد که روزی سر چاهی بروی و مثل مولای متقیان×، آن عاشق دلسوختة راه عشق، راز دلت را با چاه بگویی یا کنار دریا بایستی و حرفت را با دریا بگویی.

ای دلِ دیوانة من، بیهوده مکوش زیرا من از روزی که حُرمت تو و عشق و صفای تو را بشکنند می‌ترسم، از روزی که سرنوشت تو هم مثل سرنوشت آینه‌های کدر شود می‌ترسم، از روزی می‌ترسم که تو را به جای تمام پنجره‌های این حوالی، هدف سنگ‌های ظلم قرار دهند و من جای تکه‌های شیشة پنجرة اتاقم تکه‌های خُرد شدة تو را جمع کنم. می‌دانم که کسی حُرمت عشق سبز تو را نگه نمی‌دارد.

طعم گیلاس رنگین کمان، آواز چکاوک‌ها، اصل ققنوس و مهر کبوتر از همان لحظه‌ای که عشق در نگاه‌ها و در دل‌های این مردم مُرد از این حوالی سفر کرد.

 شاید آن سال‌های دور که انگار قرن‌ها پیش بود، آن سال‌ها که نان گندم و دل عاشق حرمتی داشت، غریبه‌ای آشنا حرف تو را می‌فهمید اما الان.....

ای دل، به این مردمان بی‌دل، دل مبند زیرا می‌ترسم عشق تو را از نگاه‌های تو نیز به تاراج برند. آنکه عشق را هدیه‌ای در دل قرار داد می‌دانست که دل را با غربت و تنهایی، با بی‌کسی و درد و رنج امتحان خواهد کرد. پس:

می‌روم تــا با دل دیـوانـه گویـم راز خویــش

چون به گوش عاقلان این داستان افسانه است.